تبليغاتX
ستایشت می کنم ای تنها فرشته خدا روی زمین
چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم برای خوشبختی مون پا در میونی کرده

خداوندا تو دلی داری به وسعت دریا(البته بیشتر)،

و من مثال قایقی در آن.

وقتی چندلحظه از یادتو قافل می شوم

زندگی برایم تباه می شود.

من بی تو حتی چندلحظه هم نمی توانم روی

دوپایم بایستم.

نمی دانم چرا فقط زمانی تو را از ته دلم

صدا می زنم که

مشکلی دارم.

ای کاش می توانستم قدری از عظمت تو را

درک کنم.

می گویند بخشندگی را از خورشید بیاموز،

ومن با دیدن بخشندگی خورشید با خود می اندیشم

این که نعمت خداست پس دیگر خودش.......

و خجالت می کشم از خودم.

نمی دانم چه بگویم.....

شرمندگی را در تمام وجود خود حس می کنم.

گاهی اوقات مثل حالا هوس می کنم

تو را در آغوش بگیرم و

آن لحظه چه آرامشی خواهم داشت.

اگر تو از من روی برگردانی دیگر چه چیزی

برایم باقی خواهد ماند؟

جز

.پشیمانی

..پشیمانی

...پشیمانی

....پشیمانی

.....پشیمانی

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 18:3 توسط ..:: عروس قصه ::..

در مكتب ما رسم فراموشي نيست

در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست

مهر تو اگر به هستي ما افتاد

هرگز به سرش خيال خاموشي نيست

خيلي شعر قشنگ و پر مفهومي بود وقتي اين شعرو برام اس ام اس كردي كلي تو كفش موندم خيلي خوشم اومد ازش گفتم يه بار ديگه اينجا بنويسم تا هيچ وقت يادم نره.

اي شكفته در آوايم، صبح روشن فردايم، خواب خوب من، روياهايم، چلچراغ من، خورشيدم،سايه سار من ، اميدم، با تبسمت خنديدم، از شكفتنت گلها چيدم.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:43 توسط ..:: عروس قصه ::..

روزی مجنون پای سگی را بوسید، مردم گفتند: چرا؟ گفت: گاهگاهی به کوی لیلی میرود.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:19 توسط ..:: عروس قصه ::..

متن آهنگي رو كه برات گذاشتم رو اينجا مي نويسم و اون قسمت هايي رو كه به خاطرش اين آهنگ رو گذاشتم رو قرمز مي كنم

بده دستاتو به من تا باورم شه پيش مني

مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من

چرا من نگزرم از يه استخوان به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي

توي اين كابوس درد روياي مهربونمي

مي دوني با تو پرم از شعر و ستاره

مي دوني بي تو لحظه حرمتي نداره

مي دوني در تو

اين خدا بوده كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز

عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير ميشم

نمي دونم چي ميشه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنون بچه بازي هامو طاقت مي كني

هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و بر مني

نگران حال و روزم بيشتر از خود مني




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 17:39 توسط ..:: عروس قصه ::..

من تو رو خيلي  ديده بودمت ولي هميشه واسه چند لحظه يا چند ساعت ديده بودمت اصلا باهات برخوردي نداشتم و هيچ حسي نسبت به تو نداشتم ولي 11 روز باهات زندگي كردم توي مشهد رفتارات رو ديدم برخوردهات رو ديدم مهرت به دلم نشست خيلي پسر مهربوني هستي، پسر مومن، با ايمان، مذهبي و خداشناس با اينكه سنت كمه ولي چون با ايماني اصلا نشون نمي دي كه سنت كمه مثل يه مرد مي موني من به پسراي هم سن تو كه سوسول هستن و توي خيابون دارن خوش گذروني مي كنن و بي ايمان هستن عمرا توجهي داشته باشم چه برسه به اعتماد ولي خيلي راحت تونستم به تو اعتماد كنم، و به انتخابم شك ندارم مطمئنم كه خيلي درست و خوب انتخاب كردم..... خانوادت رو از سالها پيش مي شناسم و ارادت خاصي نسبت بهشون دارم خيلي خانواده ي خوب و محترمي داري برا تك تك شون احترام خاصي قائلم.....خانواده ي منم خانواده ي تو رو خيلي دوست دارن.

 

قشنگ مهربون من، دلم مي خوام باور كني از ته دل مي خوام تو رو.....خيلي خوشحالم كه بعد از سالها انتظار اوني رو كه توي روياهام دنبالش بودم رو توي دنياي واقعي پيداش كردم من از اينكه عاشق پسري مثل تو شدم به خودم مي بالم.

 

بخوايي نخوايي فقط تو بيايي نيايي فقط تو

تو تو فقط تو آهاي آهاي فقط تو




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:50 توسط ..:: عروس قصه ::..

انگاري خيلي اصرار داري زندگي يه دختر بيچاره رو بدوني باشه بهت مي گم ولي مطمئن باش نمي توني ذره اي از حرفاي منو درك كني چون من از دو جنس مخالفيم و هرگز نمي تونيم همديگه رو اون جور كه بايد درك كنيم.

 

من با خانوادم مخصوصا با بابا و مامانم مشكل دارم اينا اصلا منو درك نمي كنن اصلا حرفاي منو قبول ندارن همش مي گن بچه اي نمي فهمي داري بچه بازي مي كني بهم مي خندن وقتي از عشق حرف مي زنم بابام مسخرم مي كنه مي گه عشق زميني كشكه ول كن عشق زميني رو بچسب به عشق آسماني و حقيقي...من منكر عشق الهي نيستم ولي به نظرم زمينه ي عشق الهي همين عشق زميني هست وقتي يكي عاشق مي شه بيشتر تر به خدا نزديك ميشه و به خاطر داشتن همچين معشوقي دائم از پروردگارش سپاسگذاري مي كنه....بدجوري زيره فشار خانوادم هستم قبل از سفر به زور داشتن منو مجبور مي كردن برم زير سايه مردي كه هيچ علاقه اي بهش نداشتم از بس گريه كرده بودم و غصه خورده بودم كه خدا دلش به حالم سوخت و همه چي جور شد تا برم سفر و خلاص شم از اين همه عذاب....الان هم از مشهد نيومده انگاري بو كشيدن يه مزاحم ديگه پيدا شده و بازم نصيحت هاي اينا شروع شده ديروز مامانم اون قدر نصيحتم كرد كه دلم مي خواست داد بزنم دلم مي خواست فرار كنم بازم برم مشهد .....آره من بچه م و عاشق بچگي كردنم من دوست ندارم آدم بزرگ باشم من دوست دارم بچه باشم ديوونگي كنم .....من كاملا مخالف اين سنتهاي مزخرف مون هستم يعني چي؟ چرا يه دختر بايد عروسك باشه تا هر روز يكي بياد به چشم خريدار بهش نگاه كنه ....من دوست ندارم ماماناي پسرا ميان خونه ي آدم و نظر مي دن و پسر هم نديده و نشناخته به خاطر حرف مامانش راضي ميشه يه دختري رو به عنوان شريك برا خودش انتخاب كنه آخه اين زندگي چه زندگي ميشه؟ وقتي هيچ احساس و علاقه اي اين وسط نيست يعني چي مي گن بعد از عقد محبت مياد؟ اگه نيومد چي؟؟؟؟ اگه عاشق هم نشدن چي؟ اون وقت كي جواب مي ده؟ زندگي بر باد رفته اين دو جوون رو كي مي خواد دوباره به دست بياره....فقط مي گن ما درست مي گيم شما حاليتون نيست آخه درد كه يكي دو تا نيست من علاوه بر خانوادم فاميل هام  هم نصيحتم مي كنم همه جا پشت سرم حرف و حديث هست همه وقتي منو مي بينن پچ پچ مي كنن كه چرا اين دختره داره اين طوري ميكنه نكنه زيره سرش يكي رو داره.....مي رم خونه ي مامان بزرگ اونا شروع مي كنن به نصيحت به غر زدن مي رم خونه دايي اونا شروع مي كنن با دوستام حرف مي زنم اونا عصباني مي شن سرم آخه من كجا فرار كنم كه راحت شم از اين حرفا؟ ديروز به بابام گفتم اگه بميرم هم تا عاشق نشدم به كسي بله نمي گم كلي عصباني شد گفت به جهنم زندگي ماله خودته هر جور دلت مي خواد باهاش بازي كن. شايد دركم نكني ولي خيلي دارم عذاب مي كشم....نمي خواستم بهت بگم ولي چون خودت خواستي گفتم. ببخش اگه سرت رو به درد آوردم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:38 توسط ..:: عروس قصه ::..

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از دم بی نفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم
و به یومن نفست آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم

 

یادت باشه... گاهی وقت ها مثل آخر شب ها که می خوای بخوابی یه دل تنهایی هست که یه کم اون ور تر برای تو می تپه ... یادت باشه که تونستی وارد قلبم بشی بدون این که قفلشو بشکنی... یادت باشه که من شب ها حتی تو رویا هام با تو حرف می زدم تویی که یاد و خیالت هم آرام بخشه هیچ می دونی وقتی ازم یه کم دور می شی چقدر غصه دار میشم اون وقت که چشمام دنبال چشای تو می گرده که با هر نگاه کلی انرژی ازشون می گیرم تا بدونه هستی همیشه با من میمونی

تقدیم به علی رضا که بدجوری خودشو توی قلبم جا داده.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 13:7 توسط ..:: عروس قصه ::..

یکی بود یکی نبود یه روز از روزهای خدا که دخترک دلش بدجوری از زندگی خسته شده بود از ته دلش گفت خدایا یه کاری کن آروم بشم.....روزها گذشت دخترک نه تصمیم داشت بره مشهد نه قصدش بود یهو همه چی خود به خود جور شد و دخترک راهی مشهد شد. خوشحال بود که از این دنیای لعنتی جدا میشه و میره توی یه دنیای معنوی فارغ از هر چی عذابه....دخترک راهی شد توی همسفرهای مشهدش یکی بود که خیلی وقت بود دخترک اونو می شناخت ولی چون کوچکتر از خودش بود به چشم داداش کوچیکتر بهش نگاه می کرد....توی مسیر دخترک با داداشی شوخی شوخی برا هم اس ام اس می دادن اس ام اس های خنده دار عاشقانه و هیچ کدوم قصد و غرضی نداشتن...ولی یواش یواش این اس ام اس های شوخی شوخی جدی جدی دلا رو لرزوند دخترک دیگه پسره رو داداش خودش نمی دونست دخترک عاشق شده بود عاشق نگاهای پسرک عاشق خنده های قشنگ پسرک عاشق مردونگی پسرک .....دخترک هر روز که می گذشت بیشتر تر عاشق می شد تا اینکه وقت مسافرت تموم شد و رسید روزی که دخترک از رسیدنش می ترسید دخترک و پسرک از هم جدا شدن و دیگه معلوم نیست کی باز هم بتونن پیش هم باشن...دخترک از خدا خواسته بود اونو آرومش کنه ولی خدا درد عشقی رو به جونش انداخت که بیشتر تر آشفته شد...دخترک خیلی دختر احساساتی هست و خیلی دیر دل می بنده ولی اگه دل بست دیگه هیچ وقت نمی تونه دل بکنه دخترک می ترسید پسرک واسه سرگرمی چند تا اس ام اس عاشقانه داده و بعد از گذشت چند روز همه چی رو فراموش می کنه و دخترک تنها می مونه با یه دل عاشق....دخترک هیچ وقت فکر نمی کرد به یه پسر کوچیکتر از خودش وابسته بشه و دل ببنده ولی شد ولی دل بست ولی عاشق شد......دخترک چیکار کنه؟ کارش درسته یا اشتباه؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:42 توسط ..:: عروس قصه ::..