تبليغاتX
ستایشت می کنم ای تنها فرشته خدا روی زمین - واسه اومدنت ثانیه ها رو شمردم
چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم برای خوشبختی مون پا در میونی کرده

اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است...

واي عليرضاي مهربونم نمي دوني چقدر خوشحالم كه بعد از 3 روز ايشالا به لطف خدا برمي گردي پيشم بي صبرانه منتظرتم و ثانيه شماري مي كنم تا برگردي. بي تو سخت ترين و دردناكترين لحظات عمرم رو سپري كردم. دلم مي خواد داد  بزنم و به همه ي عالم بگم عليرضاي من داره مياد و من خوشحالم.

نميخواهم بميرم ميخواهم تا آخر دنيا با عليرضا زندگي کنم....ميخواهم در همين بهشت که عليرضا با عشق خودش براي هردومان ساخته زندگي کنم....آري عاشقيم....و عشق دارد در وجودمان بيداد ميکند....وقتی عاشقش شدم انگار چیزی در من فرو ریخت...روح های ما مثل پیچک در هم پیچید و گره خورد....عليرضا مثل خورشیدی در من تابید....چون طوفانی بر من وزید و روح من مثل یک آینه براق شد....بعد عليرضا مثل کبوتری بر درخت روح من لانه کرد در من آواز خواند.... در من رویید...خندید...خوابید...نجوا کرد...گریست...و من آلوده عليرضا شدم و عليرضا مثل قاب عکسی بر دیوار روح من کوبیده شد...عطر روح عليرضا روح مرا چنان مست کرد که دیوانه شدم از عشق او....لحظه ای که می آید چراغ روح مرا روشن میکند و فانوس روحم با یاد او همیشه روشن است مثل آتشکده زردشتیان....همیشه میگفتم چقدر روح محتاج لحظه هایی است که در آن هیچ کس نباشد...حال میگویم چقدر روح محتاج با تو بودن است....با او نشستن و سخن گفتن....و هر روز عاشقش میشوم....عليرضا جان....در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست دارم.....آینه ها و شب پرههای مشتاق را به من بده....روشنی و شراب را...در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست دارم....در آن دور دست بعید...در فراسوی عشقمان تو را دوست دارم.

 

پينوشت 1: آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست   هر كجا هست خدايا به سلامت دارش

پينوشت 2: عليرضا عشق رو با تو شناختم.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:9 توسط ..:: عروس قصه ::..